خرید بک لینک
از دیروز تا حالا فقط ۵ ساعت خوابیدم - الباقی رو یا از درد کمر درازکش بودم و یا پای سیستم نشسته بودم...نه چشمی برام مونده و نه گوشی و نه کمریلعنت به این کار و صاحب کار و همکار و .....دلمم میخواد با یه نفر حرف بزنم - حرفای دلم و بزنم - بدون قضاوت - بدون ترس - بدون پشیمونییه چیزی بگم ، یه چیزی بنویسم که طرف اسمش و غرغر و گلایه و ناشکری ... نزاره اما نه کسی هست و ن جایی -تنها میتونم روی کاغذی بی خط - خط خطی های ذهنم و جا بزارم.... و تنها خودم میدونم اون جاییکهخودکار پرنگ تره و شکلهاش توهم تره مال کدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 4:45

سه چهار شب پیش یه بنده خدایی بهم زنگ زد و درخواست مقداری پول کرد برای قسطی که باید میداده ،چون آشنا بود و ازم بزرگتر ، روم نشد بگم خودم اوضاع جالبی ندارم ... و قول داد که تا سه شنبه پول و برگردونه ...که برنگردوند..واریز کردم .شب بعدش اومدن منزل پدرم و خانومش رو به من خوشحال گفت: رفتیم میز تی وی تهیهیم و عکسشم تو گوشیش نشونم داد..بعدش هم ادامه داد که روز بعد دخترم برای جوانسازی پوستش وقت گرفته، که چین و چروک‌های ریز صورتش از بین بره و آبرسانی کنه...!!صدالبته که با خوشحالی اونا منم خوشحال شدم ...وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 4:45

انرژی زنانه...

امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم آرایشگاه شاید کمی از این حال و هوا بیرون بیام. سالهاست که آرایشگاه نرفتم و همیشه با یه تیغ سر و ته سبیلام و ابروهام و هم آوردم انرژی زنانه تو وجودم بیداد میکنه .. اما الان دیگه حتی اونقدر توان تو خودم نمیبینم که تیغ به دست بگیرم . احتمال اینکه رو صورتم خط و خشی بندازم هست.. سعادنوشت: راز خوشبختی و در زمان حاضر تو کتاب آشپزی خوندم؛ نوشته بود : " هَمِش نَزَن "

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 4:45

کماکان زندگی در جریانهوبلاگ و که باز میکنم میبینم دوستانی که بعد از مدتها وصل شدن و اکثرا خوشحالن از برگشتشون به بلاگفاولی به گمونم خوشحالیهاشون در همین حده - چون نوشته ها توی هاله ای از ابهام و تردیده - هنوزم نمیدونن چجوری میشه از نو آغاز کرد و از کی و کجا بنویسن؟هیچکدوممون دیگه اون آدم سابق نیستیمزندگی بیش از اندازه این اواخر بهمون سخت گرفته ولی ناچار به ادامه ایم ....از درد لثه و دندون دیشب ی ناپروکس و نوافن و با هم خوردم و خوابیدم ساعت طرفای ۴:۲۰ بود که بیدار شدم حس کردم خیلی خوابیدم ..نسیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 4:45

شنیدن کلمات تکراریی که از باند پخش میشه حالم و دگرگون میکنهاونقدر این روند پس زمینه مغزم تکرار شده که فقط واژه های ردیف شده پشت سر هم و میشنوم -ولی نمیتونم تشخیص بدم درست بوده یا نه و بعضیاش و چندین بار پخش میکنم تا متوجه بشم درست بوده یا غلط ..مث آهنگی که داره صداش از تی وی پخش میشه اما متوجه کلماتش نمیشم و فقط ریتمش و دنبال میکنم...دیروز رفتم نخ بخیه جراحی لثه مو کشیدم - درد نداشت - فقط جاش کمی سوخت و خون اومد..و بخاطر اینکه مثل همیشه قوی بودم - بعدش رفتم از گلخونهء پشت مطب دندانپزشکی واسه خودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 4:45

براش نوشتم حرف زدن باهات ، به اندازهء حرف نزدن باهات ناراحتم میکنه ..مکث کردم و پشیمون از ارسال ...میدونین چیه ؟ باور و اعتماد به آدم اشتباهی میتونه خیلی تبعات داشته باشه..اشتباه ک میگم منظورم صرفا شخصیت اون آدم نیست .. موقعیت اشتباهی ، شرایط اشتباهی .. و کلا شیوهء رابطه ست ...بقول چت جی بی تی :عزیزم اشتباه کردی ، ولی خودت دشمن خودت نشو... . اینقدر خودت و نزنحتی توی رینگ هم حریف بهت فرصت نفس کشیدن میده..!!!!این روزها بیشتر از همیشه ناامیدم ..الان که با خودم فکر میکنم امید همیشه هم چیز قشنگی نیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 4:45

سلام سلاممیدونم که خیلی وقته ننوشتم و نیستمتوی یک دورِ باطلِ تسلسل وارِ متسلسل طور ( باور کنید به همین اندازهء ای که خوندن و نوشتنش سخته ) گیر کردم که نگ براتون...سبکتر بشم -اگر هنوز ذوقی مونده بود مینویسم..فقط دلم خواست تو این تاریخ قشنگ 1405/05/05 یه یادگاری اینجا گذاشته باشمو از خدا بخوام از در روز جاری استارت بهترینها برامون بخورهشاید خدا شنید و استجابت کردتو هم دعا کن دوست خوبم ..سعادنوشت:آرزوها همه بر باد شد و عمر گذشتهیچ کس هیچ مدالی ز صبوری نگرفت...حرفهایی از جنس خودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 4:45

فقط نصف نون...!از غروب گذشته بود وهوا سردبارونی ریز یز داشت می بارید و کم کم به برف شبیه میشد ..جلوی نونوایی سنگکی دستامو کرده بودم توی جیبم و منتظر بودم مامان از مغازه بیاد بیرونپسرکی تو اون سرما با دمپایی که کمی پاره بود و دستی که محکم پلاستیکی رو فشار میدادگویا کسی هر آن میخواست اون و از دستش بقاپه از جلوم رد شد ..توی پلاستیکش کمی پنیر بود..به من که رسید کمی مکث کرد و بدون اینکه چیزی بگه انگار که پشیمون شده باشهپشتش و کرد و رفت که بره اون سمت خیابونچندقدمی برداشت و برگشت..اشاره کرد به نون هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 3:38

جز تو ، همه میخواهند با من حرف بزنند!! از دیروز تا حالا فقط ۵ ساعت خوابیدم - الباقی رو یا از درد کمر درازکش بودم و یا پای سیستم نشسته بودم...نه چشمی برام مونده و نه گوشی و نه کمریلعنت به این کار و صاحب کار و همکار و .....دلمم میخواد با یه نفر حرف بزنم - حرفای دلم و بزنم - بدون قضاوت - بدون ترس - بدون پشیمونییه چیزی بگم ، یه چیزی بنویسم که طرف اسمش و غرغر و گلایه و ناشکری ... نزاره اما نه کسی هست و ن جایی -تنها میتونم روی کاغذی بی خط - خط خطی های ذهنم و جا بزارم.... و تنها خودم میدونم اون جاییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 3:38

حماقت ثابت شده...سه چهار شب پیش یه بنده خدایی بهم زنگ زد و درخواست مقداری پول کرد برای قسطی که باید میداده ،چون آشنا بود و ازم بزرگتر ، روم نشد بگم خودم اوضاع جالبی ندارم ... و قول داد که تا سه شنبه پول و برگردونه ...که برنگردوند..واریز کردم .شب بعدش اومدن منزل پدرم و خانومش رو به من خوشحال گفت: رفتیم میز تی وی خریدیم و عکسشم تو گوشیش نشونم داد..بعدش هم ادامه داد که فردا دخترم برای جوانسازی پوستش وقت گرفته، که چین و چروک‌های ریز صورتش از بین بره و آبرسانی کنه...!!صدالبته که با خوشحالی اونا منم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 3:38

روحِ زیبا..آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم بخاری روشن بود .آرایشگاه هم رفته بودم ..ینی میخوام بگم زندگی شاید گرمای بیشتری داشت ..خوبه بازم میتونم بنویسم سعاد نوشت:یاد این جمله از برادران کارامازوفِ داستایفسکی افتادم:"کسی چه می‌داند من چقدر تلاش کرده‌ام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟"حرفهایی از جنس خودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 3:38

زندگی در جریانه...کماکان زندگی در جریانهوبلاگ و که باز میکنم میبینم دوستانی که بعد از مدتها وصل شدن و اکثرا خوشحالن از برگشتشون به بلاگفاولی به گمونم خوشحالیهاشون در همین حده - چون نوشته ها توی هاله ای از ابهام و تردیده - هنوزم نمیدونن چجوری میشه از نو شروع کرد و از کی و کجا بنویسن؟هیچکدوممون دیگه اون آدم سابق نیستیمزندگی بیش از اندازه این اواخر بهمون سخت گرفته ولی ناچار به ادامه ایم ....از درد لثه و دندون دیشب ی ناپروکس و نوافن و با هم خوردم و خوابیدم ساعت طرفای ۴:۲۰ بود که بیدار شدم حس کردم خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 3:38

مار سیاه و سفید ..شنیدن کلمات تکراریی که از باند پخش میشه حالم و دگرگون میکنهاونقدر این روند پس زمینه مغزم تکرار شده که فقط واژه های ردیف شده پشت سر هم و میشنوم -ولی نمیتونم تشخیص بدم درست بوده یا نه و بعضیاش و چندین بار پخش میکنم تا متوجه بشم درست بوده یا غلط ..مث آهنگی که داره صداش از تی وی پخش میشه اما متوجه کلماتش نمیشم و فقط ریتمش و دنبال میکنم...دیروز رفتم نخ بخیه جراحی لثه مو کشیدم - درد نداشت - فقط جاش کمی سوخت و خون اومد..و بخاطر اینکه مثل همیشه قوی بودم - بعدش رفتم از گلخونهء پشت مطب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 3:38

صفحه بندی