


از دیروز تا حالا فقط ۵ ساعت خوابیدم - الباقی رو یا از درد کمر درازکش بودم و یا پای سیستم نشسته بودم...
نه چشمی برام مونده و نه گوشی و نه کمری
لعنت به این کار و صاحب کار و همکار و .....
دلمم میخواد با یه نفر حرف بزنم - حرفای دلم و بزنم - بدون قضاوت - بدون ترس - بدون پشیمونی
یه چیزی بگم ، یه چیزی بنویسم که طرف اسمش و غرغر و گلایه و ناشکری ... نزاره
اما نه کسی هست و ن جایی -
تنها میتونم روی کاغذی بی خط - خط خطی های ذهنم و جا بزارم.... و تنها خودم میدونم اون جاییکه
خودکار پرنگ تره و شکلهاش توهم تره مال کدوم درد ناگفته ست...
یه سری دردا و غصه هایی وجود دارن که نه میشه ازشون نوشت و نه میشه برای کسی تعریف کرد... نه گفتنی ان نه نوشتنی.
ن میشه از حجمش کم کنی، ن میشه پیش کسی به زبون بیاریش که قلبت رو سبکتر کنی... که بعدها نشه سرکوفت ...
یه سری غمهارو فقط باید با خودت اینور و اونور حمل کنی ، بهش عادت کنی..
به مرور بهش خو بگیری و با اون حجم از اندوه به زندگی ادامه بدی.. حتی اگر نتونی...
البته اگر چیزی که داره واسمون اتفاق میفته اسمش زندگی باشه..
من غمگینم
دست خودم نیست - هرکاری میکنم نمیتونم حالم و بهتر کنم..
سعادنوشت:
جز تو ،
همه میخواهند با من حرف بزنند!!
من اما به سکوت تو گوش میدهم...
حرفهایی از جنس خودم
برچسب:
نویسنده: پرهام پورحسین