
از غروب گذشته بود و
هوا سرد
بارونی ریز یز داشت می بارید و کم کم به برف شبیه میشد ..
جلوی نونوایی سنگکی دستامو کرده بودم توی جیبم و منتظر بودم مامان از مغازه بیاد بیرون
پسرکی تو اون سرما با دمپایی که کمی پاره بود و دستی که محکم پلاستیکی رو فشار میداد
گویا کسی هر آن میخواست اون و از دستش بقاپه از جلوم رد شد ..
توی پلاستیکش کمی پنیر بود..
به من که رسید کمی مکث کرد و بدون اینکه چیزی بگه انگار که پشیمون شده باشه
پشتش و کرد و رفت که بره اون سمت خیابون
چندقدمی برداشت و برگشت..
اشاره کرد به نون هایی که خریده بودم و آروم صورتش و آورد جلو و گفت: میشه نصف نون بهم بدین؟!
بدون اینکه دستامو از جیبم دربیارم گفتم: اگه لواش میخوای هرچندتا میخوای بردار
اگر هم سنگک که برو گرم از مغازه بردار من کارت میکشم..
همونطور آروم گفت: نه ممنونم -فقط نصف نون میخوام ...!
پشتم و کردم بهش
نمیدونم بغضی بود که بی بهانه و بی اجازه این روزها هروقت بخواد میباره یا سرمایی که بجونم ریخته شده بود..
بدون اینکه نگاهش کنم نون و دادم و رفت...
سعادنوشت:
سخت ترین ریاضت انسان چیست؟!
دوام ایمان به خداوندی که اجابت نمیکند...
حرفهایی از جنس خودم
برچسب:
نویسنده: پرهام پورحسین