
کماکان زندگی در جریانه
وبلاگ و که باز میکنم میبینم دوستانی که بعد از مدتها وصل شدن و اکثرا خوشحالن از برگشتشون به بلاگفا
ولی به گمونم خوشحالیهاشون در همین حده -
چون نوشته ها توی هاله ای از ابهام و تردیده - هنوزم نمیدونن چجوری میشه از نو شروع کرد و از کی و کجا بنویسن؟
هیچکدوممون دیگه اون آدم سابق نیستیم
زندگی بیش از اندازه این اواخر بهمون سخت گرفته ولی ناچار به ادامه ایم ...
.
از درد لثه و دندون دیشب ی ناپروکس و نوافن و با هم خوردم و خوابیدم
ساعت طرفای ۴:۲۰ بود که بیدار شدم
حس کردم خیلی خوابیدم ..
نسیم خنکی توی تراس میپیچید . رفتم لب پنجره و شهر و توی سکوت تماشا کردم
همه جا آروم بود . کاش متونستم اون آرامش گرگ و میشِ دم صبح و به قلبم و به زندگیم تزریق کنم.
کاش میشد ..
بخصوص این روزها که یه جریانی داره هر لحظه استرس و انتظارش جونم و میخوره..
کاش اینبار اوضاع جور دیگه ای رقم میخورد ... کاش...
سعاد نوشت:
غمگینم میکرد اما نمیتوانستم رهایش کنم،
گمان میکردم او آخرین کسی است که در من حسی ایجاد میکند.
حرفهایی از جنس خودم
برچسب:
نویسنده: پرهام پورحسین